تبليغاتX
میثم کربلائی

میثم کربلائی

میثم کربلائی

سلام دوستان خوبم که امیدوارم همیشه خوب و خوش باشید ! مقاله ای بود در معرفی یکی ترانه سرایان و شاعران معاصر کشورمان که نکات جالبی را در بر دارد که تقدیم به شما عزیزان میکنم . در ضمن جا دارد در باره سوال دوستان در مورد ریتم عرض کنم که چون با نوشتن چندان صحیح نمیتوان در مورد ریتم صحبت کرد من ترجیح دادم که اصلا چیزی نگویم تا زمانی که بتوانم در اینجا ریتم صحیح هر ترانه را برای شنیدن قرار دهم . و همچنین در پاسخ به دوست عزیزی که بنده را متهم به آموزش اشتباه کرده بود آن هم به خاطر آکور های ترانه سفر بگم که ایشان مطلب انتقال گام در موسیقی را مطالعه نکرده اند .!! باز هم بگویم که هر آهنگی در گام های مختلف تنظیم میشود که میتوان با توجه به وسعت صدایی هر خواننده ای آن را تغییر داد . به همین خاطر ترانه سفر که فرامرز اصلانی میخواند در گام Cm قرار دارد ولی تنظیمی که در این جا هست در گام Am ! سيمين بهبهانی شاعری است كه تمام تلاش شعری اش را صرف پيوند شعر كلاسيك با ذهن و زبان مدرن كرده.او در قالب غزل با ايجاد وزن های ضربی و دوپاره كردن آن شكل جديد به اوزان در غزل بخشيده كه شور و نشاط خاصی را در شعر او ايجاد كرده و شايد نشاط و شعفی كه هنوز در چهره اش ديده میشود از سر و كار داشتن با غزل در وجودش ريشه كرده.هنگامی كه از شعر و شاعران نسل خودش صحبت میكند، شادمانی خاصی را احساس میكند و با غرور نام هم نسلانش را میبرد.در بين شاعران نسل خود علاقه و احترام خاصی را برای شاملو قائل است و او را در قله ميداند.ميگويد: شعر من با شاملو تفاوت بسياری دارد و همين تمايز باعث علاقه من به شعر اوست چرا كه فاصله ها هميشه در مقايسه با نقطه مقابل سنجيده ميشود و همين موجب ميشود كه من سنجه ای برای كار خودم داشته باشم.شاملو اگر چه زبانش متفاوت بود اما از ادبيات كلاسيك وام میگرفت و عمق و مطالعه در ادبيات او را چنين قدرتمند كرده بود. بهبهانی شعر كلاسيك را نه يك فضای بسته محدود بلكه جريانی سرشار از تجربه و كلام می داند كه پيوند با آن میتواند شعر را به منتهی درجه تعالی برساند.خود او قدرت و توانايی خاصی برای انتخاب واژگان دارد و مفاهيم در غزليات او از دايره واژگانش تاثير خاصی میگيرد.به طوری كه او می داند چه دايره واژگانی میتواند مفاهيم اجتماعی، سياسی، ليريك و يا عاطفی ايجاد كند و حتی چه دايره ای از واژگان در يك غزل سبب میشود كه مفاهيم متعددی جمع شود و برداشت های متعدد از يك شعر را ايجاد كند.سيمين بهبهانی كسی است كه با تاثير از شعر كلاسيك توانست تاثير و عمق زيادی در غزل ببخشد و ظرفيت های جديدی برای آن كشف كند. سيمين بهبهانی نيز همچون بسياری از نويسندگان و شاعران قرن اخير تحصيلاتش در رشته حقوق بوده.او در اواسط دهه 30 به دانشگاه تهران وارد شده و در كلاس های درس بسياری از حقوقدانان برجسته آن زمان همچون مرحوم دكتر امامی، سنگلجی، دكتر عميد، دكتر پاد، دكتر باهری و ميرزا محمود شهابی و...شركت كرده. او درباره اینكه چرا رشته حقوق را انتخاب كرده ميگويد: اتفاقاً من ميخواستم ادبيات بخوانم و دانشكده ادبيات هم رفتم اما در سال 36 كه وارد دانشگاه شدم من تقريبا شاعری شناخته شده بودم و سطح توقع از من خيلی بالا بود يادم ميآيد كه در همان اوايل شادروان معين مرا از ميان همه دانشجويان صدا كردند و گفتند: شما همان خانم شاعره هستيد؟ گفتم: بله.بعد يك شعر عربی بدون اعراب به من دادند و گفتند بخوان.من البته آن را خواندم اما هم دست و پايم را گم كرده بودم هم قبلا آن شعر را نديده بودم و فرصت هم نداشتم كه فعل و فاعل و مفعول را پيدا كنم و به آن طريق اعراب درست آن را بيان كنم.گفتم: آقای دكتر من قبلا اين شعر را نديده بودم.گفت: شما بايد بی اعراب هم بخوانيد! چون ديدم سطح توقع خيلی بالا بود فردا صبح رفتم به دانشكده حقوق؛ هنوز هم فرصت ثبت نام داشتم كه ثبت نام كردم.اتفاقاً در همان روز اول آقايی آمد و گفت: شما اينجا چه میكنيد.گفتم: آمده ام درس بخوانم.گفت ما كه مرديم از پس اينها بر نميآييم شما چطور ميخواهيد درس بخوانيد.دانستم كه اينجا هم به زن به چشم ضعيفه نگاه می كنند.بايد يادآور شوم كه در آن زمان دانشكده حقوق 400 دانشجو داشت كه از آن تعداد 8 نفر دختر بودند و من كه نفر نهم بودم و بعد هم يك نفر بعد از من آمد و كلاً تعداد ما 10 نفر بود كه روی يك نيمكت مینشستيم.به هر حال علاوه بر دانستنی های ارزشمندی كه آن جا به دست آوردم زبان عربی را هم با قواعد صرف و نحوش تا حدی خوب آموختم.استاد ما دكتر علی اكبر شهابی بود.سيمين بهبهانی شعر را پيش از ورود به دانشگاه شروع كرده بود و تا زمان شروع تحصيلش دو دفتر به چاپ رسانده بود. در دفتر شعر اول جای پا بيشتر مضامين اجتماعی و قالب چهار پاره است ميگويد: اولين دفتر شعر من سه تار شكسته بود كه علی اكبر علمی آن را در 1330 منتشر كرد و مقداری اشعار سنين 15 تا 20 سالگی من در آن بود، هنگامی كه ميخواستم جای پا را منتشر كنم تعدادی از شعرهای آن را گذاشتم در جای پا و بعدی هم شعرهای بعد من بود، حالا كه نگاه ميكنم ميبينم برای يك دختر 17-18 ساله چيزهای بدی نبودند. سه تار شكسته ديگر منتشر نشد و جای پا دفتر دوم بيشتر دارای مفاهيم اجتماعی بود در قالب چهار پاره و گاهی نيز مثنوی.نگرش بهبهانی در اين كتاب نگاهی راديكال و مدرن نسبت به وضعيت جامعه است.او به عنوان يك شاعر نسبت به شرايط موجود در جامعه واكنش نشان ميدهد و سعی ميكند از طريق به شعر كشانيدن مسائل اجتماعی هم حوزه مفاهيم شعر را وسعت ببخشد هم شكل اعتراض آميز به آن ها ببخشد.از طرفی چهار پاره نيز امكاناتی را برای اين مفاهيم به او ميدهد.خود او در اين زمينه مي گويد: من چهار پاره را دوست داشتم به اين علت كه يك درجه از مثنوی دست شاعر بازتر بود می توانستم قافيه ها را زود به زود عوض كنم، وزن سبك و كوتاه بود و منطبق بود با آن چه كه ميخواستم.ضمناً قالب برگرفته از شعرهای غربی بود و نيما آن را در افسانه تجربه كرده بود و در سال های 20 و 30 خيلی طرفدار داشت و شاعرانی مثل رحمانی، نادرپور، كسرايی، مشيری، توللی و...در اين زمينه كار ميكردند و همه هم محتوای عاشقانه و ليريك داشتند ولی بيشتر كار من در اين زمينه كار اجتماعی بود.من از زمان نوجوانی هم كه كار شعر را شروع كردم اولين كارم يك غزل اجتماعی بود با اين مطلع كه: ای توده گرسنه و نالان چه ميكنی؟ ای ملت فقير و پريشان چه ميكنی؟ البته شعر شايد بچه گانه به نظر برسد اما نماينده طرز تفكر من بود.من فكر ميكنم كه حتی عواطف خصوصی من نيز به نوعی بيانگر عواطف جمعی باشد.وقتی كه من از يك درد به عنوان درد اجتماعی صحبت ميكنم، آن درد، درد من است.در واقع من هستم كه با آن درد درگيرم.هيچ وقت رهايی از آن عاطفه ندارم.اين است كه آن ها را در خود مستحيل ميكنم يا حتی بالعكس من در آن عواطف مستحيل ميشوم.يعنی هر چيزی كه بيرون از جان و حوزه زندگی من است در واقع آميخته با زندگی من هم هست و من با آن ها هم درگير هستم و از دل و جان برايشان صرف كرده ام.سيمين بهبهانی در چلچراغ چند بار دست به آزمون غزل ميزند و در دفتر بعدی يعنی مرمر غزل مركز توجهات و شعر او ميشود.غزل برای بهبهانی قالبی است كه هم عواطف شخصی و ليريك را در آن تجربه ميكند و هم مضمون های اجتماعی و سياسی.بهبهانی درباره علت گرايشش به غزل ميگويد: من با اين كه با نيما و شعرش خيلی آشنا بودم اما دلم نمی خواست در مايه كسی كار كنم.من دريافته بودم كه اين قالب برای خود نيما خوب است و برای چند نفر از پيروانش هم كه در آن درخشيدند بسيار خوب بود.در عين حال دريافته بودم اگر اين قالب سال ها تكرار شود شايد كه زياد جای مانور نداشته باشد برای اينكه اركان عروضی قالب نيمايی از حداكثر ده وزن كه دو وزن هم اخوان اضافه كرد تجاوز نمی كنند.بارها هم از خود نيما شنيده بودم كه منظور اين نيست كه قالب را بشكنيم چرا كه در همان سال ها هم كه قالب را می شكستند عده ای بودند كه چيزهايی در همان قالب ميگفتند كه از هر كهنه ای، كهنه تر بود و نيما از اين بابت خيلی رنج ميكشيد و ميگفت منظور صرفاً شكستن قالب نيست بلكه سخن نو و نگاه نو بايد در شعر وجود داشته باشد.آنهايی كه اين را فهميده بودند به طرفش رفتند و پيروز شدند مثل اخوان كه زيباترين قطعات خود را در همين قالب نيمايی نوشت مثل كتيبه، زمستان، شهريار و شهر سنگستان، آن گاه پس از تندر، مرد و مركب، آخر شاهنامه و...علاوه بر اين برای روشن كرد ذهن مردم درباره شعر نيمايی مقالات مفصلی نوشت و به نيروی مطالعه عميق اش در ادبيات كلاسيك توانست آنچه را كه در كار نيما به عنوان نقاط ضعف تبيين ميشد توجيه كند و سوابق آن را عرضه كند و مهم تر از آن كه توضيح داد نيما برای عوض كردن شيوه بيان معمول در شعرها تعمداً به تغيير بعضی از نكات نحوی زبان دست زده است.پيروزی اخوان در شيوه نيمايی و توجيهاتش در محق شناختن اين شيوه و ابداع آن بسيار موثر بود.اخوان به قالب كلاسيك بازگشت و شاملو پس از تجربه ها در قالب نيمايی وزن عروضی را رها كرد و به اوزان طبيعی كلام روی آورد.اما من همان طور كه اشاره كردم معتقد بودم كه اگر نيما قالب كهن را شكسته و اركان افاعيل را بنا به نياز سخن خود متغير ساخته، از آن جهت نيست كه صرفاً قالبی نوظهور عرضه كند بلكه منظور او ايجاد فضايی است كه شاعر بتواند محتوای تازه ای در آن به وجود آورد زيرا قالب كهن با مفاهيم كهن خوگرفته بود و هر مفهوم تازه را از خود ميراند.برپايه همين ادراك دانستم غزل كه شيوه محبوب من بود و در آن نسبتاً زياد تجربه كرده بودم با قالب معمول خود كه حداكثر اوزانش در حافظ به هفده و در مولوی به حدود بيست و هشت ميرسد با يك نظام لغوی بسيار محكم الفت دارد كه گنجايش مفاهيم زمان را ندارد و برای بيان آن مفاهيم كافی نيست و بسياری از واژه ها يا اصطلاحات يا روابط امروزين را برنميتابد پس آن قالب ديرين را كه ركن عمده آن وزن های معمول بود شكستم و بنای كار خود را بر نخستين پاره كلامی كه برای سرودن به ذهنم ميرسيد گذاشتم و همين پاره را مبنای وزن قرار دادم و با تكرار آن وزن تازه ای برای شعرم به وجود آوردم كه با نظام لغوی گذشتگان قرابتی ندارد و مرا مجبور نميكند كه صرفاً از آن واژه استفاده كنم و در را به روی مفاهيم تازه ببندم.اين نخستين پاره های كلامی را معمولاً كوتاه و دارای موسيقی خوشايند انتخاب مي كنم و همچنان كه ميزان ترازو را با برابر نهاد پارسنگ متعادل ميكنند، من هم نخستين پاره كلامی را با برابر نهاد پاره دوم موزون مي كنم و تا پايان غزلم اين وزن را نگاه مي دارم. نخستين پاره كلام من با وزن متولد ميشود يعنی از خارج وزنی به او تحميل نميشود و اين وزن طبيعی با حال و هوای مفهومی كه در آن گنجيده است همخوانی دارد و اين امر برای من خيلی مهم است.اين نكته از ديرباز معروف بوده است كه پاره اول شعر الهام است به عبارتی از ورای طبيعت فرود مي آيد و كار شاعر نيست، كار شاعر بعد از تولد اين نخستين پاره آغاز ميشود، يعنی هنگامی كه بايد اين نوزاد را بپروراند و به بلوغ برساند و اگر من نتوانم دنباله اين كار را بگيرم و منتظر باشم كه همه اش از آسمان نازل شود كه ميبايد پيامبر باشم نه شاعر! من در اين شكل جديد (قالب و محتوا) خيلی كارها توانستم به انجام برسانم.نخست آن كه انسجام موضوع و پيوستگی مفاهيم هر بيت را با بيت بعدی تحقق بخشيدم و اين امری بود كه در غزل كلاسيك معمول نبود يعنی هر بيت برای خود معنا و مفهوم مستقلی داشت كه شاعرانه يا عارفانه بود و به بيت بعدی مربوط نميشد.در شعر ايرانی و در شعر عرب اين شيوه بسيار پسنديده بود اما با شعر غربی مغايرت داشت.البته همين پراكندگی، بسيار زيبا عرضه ميشد و بعضی از منتقدان پراكندگی مفاهيم ابيات حافظ را ملهم از پراكندگی مفاهيم قرآن ميدانند كه حافظ با آن بسيار سروكار داشته است.اما دنيای امروز مثل دنيای قديم پراكنده و از هم گسسته نيست.روابط در زندگی معمول بسيار نزديك و تنگاتنگ و پيوسته است.طبعا ادبيات كه آينه زندگی آدميان است ديگر گسستگی ها را بازتاب نمیدهد. به جز پيوستگی مفاهيم كه مهم ترين تغيير من در محتوای غزل بود، توانستم مضمون غزل را به شكل های گوناگون عرضه كنم مثلاً استفاده از شيوه های دراماتيك، يا گفت وگوهای دو نفری يا چند نفری يا تك گويی های درونی يا نقل داستان هايی به شيوه مينی مال، يا استفاده از جريان سيال ذهن يا استفاده از مضامين سوررئال، يا بهره وری از طنز و فكاهه و البته بيشتر با ديد اجتماعی و با عواطف انسانی و جمعی. بهبهانی در رستاخيز به يك معنا رستاخيز دوباره ای به غزل داد و به معنای ديگر خود را در غزل و كليه اوزان كلاسيك آن تثبيت كرد و نشان داد كه از تسلط خوبی در غزل و در كليه رموز و اوزان آن برخوردار است
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 14:36  توسط میثم کربلائی  | 

فرهاد مهراد، خواننده‌ايكه در دو دهه چهل و پنجاه صدا و ترانه‌هايش بانگ اعتراض يك نسل برای رهائی از استبداد بود ، ورود به صحنه را با نواختن پيانو آغاز كرد ، تا پايان نيز از نواختن پيانو باز نايستاد. در آغاز دهه 40، با كت و شلواری سياه و رنگ رفته در باشگاه پست و تلگراف تهران نواختن پيانو را آغاز كرد و تا مدت‌ها يگانه نوازنده لباس سياه اين باشگاه بود. بعدها در همين باشگاه، شب‌های جمعه با چندتنی كه به او پيوسته‌ بودند گروه جاز بلاك كتس (گربه سياه) را بنيان گذارد و خود همراه پيانو خواندن را شروع كرد. بسياری از ترانه‌های روز معروف‌ترين خوانندگان دهه 60 انگلستان و امريكا را در اين دوران بازخوانی كرد. از درون استقبالی كه نسل جوان دهه 40 از اين گروه و صداي خسته و صميمی فرهاد كرد، نخستين ديسكوی تهران بيرون آمد: گوچينی در تقاطع عباس آباد-تخت طاووس. شهرام شب‌پره در اين گروه جاز مي‌نواخت و جمال غفاری( يگانه فرزند باقی مانده از يكی مصطفی زاغی، يكی از پهلوان‌های دهه 30 تهران ) گيتارباس. رهبری و شهرت اين گروه، با آنكه چند‌تنی نيز بعدها به آن اضافه شدند تا وقتی فرهاد در كنار آنها قرار داشت با او بود. بلاك كتس برای چند سال و تا وقتی فرهاد در آن مي‌خواند و می‌نواخت موفق‌ترين گروه جاز ايران بود.پرواز بلند فرهاد در حصار كوچينی و گروه بلاك كتس ممكن نبود و او همراه پيانوئی كه هميشه همراه خود اينسو و آنسو می‌كشيد، بتدريج از گروه فاصله گرفت. نيمه دوم دهه 40 فصل نوين خوانندگی فرهاد بود. آنچه در سياهكل روی داد، تنها در شعر سياوش كسرائی ، احمد شاملو ، سلطانپور ، گلسرخی ، ميرزاده و كوش‌آبادی بازتاب نيافت. شتك اختناق و خون ناحقی كه ابتدا در سياهكل و بعدها در شهرها ريخته شد و به تيرباران خسروگلسرخی و كرامت دانشيان انجاميد ترانه جمعه را بر دهان فرهاد جاری كرد. ترانه نبود فرياد شهيار بود! بانگ اعتراض يك نسل در سياهی دل شب‌های تيرباران بود، مراببوس نسل بعد از كودتای 28 مرداد بود و خانه به خانه برده شد.آنها كه در گروه گربه‌سياه مانده بودند به راه خود رفتند و فرهاد به همراه پيانوی سياه خويش به راه خود. پايداری او در سبكی كه بنيان گذارده بود ديگرانی را هم به ميدان ترانه‌های سياسی دهه 50 فراخواند: فروغی، داريوش و ... دركنار آنها كه در آستانه جشن‌های تاجگذاری ممنوع‌القلم و نفس شده بودند و نام‌هائی كه به اين ليست تا اعلام حزب رستاخيز اضافه شد، سرانجام نام  فرهاد  نيز اضافه شد و او ممنوع‌الصدا شد ! به اين ليست نيز بعدها فریدون فروغی ، داريوش اقبالی اضافه شدند. بوی گندم كه در كوچه‌ها بلند شد و مردگان يك نسل را كوچه به كوچه بردند نه تنها درهای راديو و تلويزيون به روی آنها بسته ماند، بلكه خواندن آنها در كاباره‌ها و باشگاه‌های تهران هم ممنوع شد! فرهاد به لندن رفت و در يكی از رستوران‌های اين شهر پيانيست شبانه شد. دوران مهاجرت او اينگونه سپری شد. در آستانه انقلاب 57 شعر زيبای وحدت سياوش كسرائی را همراه با پيانوی خود خواند و به صف انقلابيون پيوست. شايد همين شعر و ترانه، كه يادگار ديدار سياوش كسرائی و آيت‌الله خمينی در سال‌های پيش از خرداد 42 در شهر قم و در خانه آيت‌الله خمينی بود، تضمينی شد برای جانش در حوادث خونين دهه 60 جمهوری اسلامی. گرچه، سراينده شعر سياوش كسرائی ناچار به مهاجرت شد و دور از ميهنی كه به آن عشق می‌ورزيد چشم بر جهان فرو بست. بعد از انقلاب، با آن كاروانی كه خود را به لس‌آنجلس رسانده بودند و استعداد خويش را در آنجا به خاك سپردند همراه نشد؛ از آن تبار نبود. گربه سياهی بود كه در دل شب‌هاي سياه اختناق می‌توانست بخواند. فرهاد ماند و خواند، و نه آنگونه كه گوگوش ماند و خواند، گرچه سال‌ها در خفا زیست. ترانه‌های تازه‌اش، سرانجام در ايران روی سی‌دی ضبط و تكثير شد: برف كه نامی بود تداعی كننده موهای يكدست سفيد شده‌اش ، حاصل اين دوران است. آنچنان خسته خوانده بود كه ضرب كلماتش به گفتمانی دردآلود و معترض ميان نت‌های پيانو مي‌ماند و نه آواز. او نه تنها بعنوان بنيانگذار يك سبك نوين در موسيقی جاز ايران، نه تنها بعنوان آوازه‌خوانی پيانيست، بلكه در قامت فرياد نسل جوان و معترض ايران در خاطره‌ها خواهد ماند. در شب‌های سياه اختناق، گربه سياه راه عبور را گم نمي‌كند! برای آنكه همراه دو نسل محروم از آزادي خواند و شعر شاملو و كسرائی را ترانه اعتراض كرد، لحظه‌ای سكوت كنيم و نسل جوان امروز ايران را بياد آوريم! نسلی كه آوازه خوان شهر خود را مي‌خواهد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 14:32  توسط میثم کربلائی  |