از محمدتقی بهار :
چه خوب بودمن هم داراي قلبي سخت و سنگين مي بودم كه از ديدن و احساس نا ملايمات روزمرّه به ناله هاي قلبي دچار نمي شدم !
نمي دانم قلب من ، قلب يك كودك است ، يا قلب اطفال ، قلب يك شاعر…
گمان مي كنم همه دل ها در بدو خلقت يكسان ساخته مي شوند ، از اين راه دل اطفال همه بهم شبيه است . بعد به تدريج دل ها تفاوت و تغيير مي كنند ، بزرگ مي شوند ،بر ضخامت و سختي خود مي افزايند ، ديگر كم باور كرده ، كم دوست داشته و كم راست مي گويند ، از انتقام لذّت مي بردند ، كنجكاوي وكشف اسرار مردم را مثل يك گيلاس شراب كهنة لذيذ با تأنّي و رغبت مي نوشند و باز هم تكرار مي كنند . حوصلة زياد حرف زدن و يك مقصود را بدون صراحت و در ضممن الفاظ پيچيده از پيش بردن ، دارند ، شجاعت را براي ديگران و نتيجه را براي خود مي خواهند ، از ضربت خوردن متألّم نشده از ضربت زدن هم باك ندارند ، پول را بر همه چيز حتّي بر عشق ترجيح مي دهند . قلب آن ها به قدري بزرگ مي شود كه ميليون ها سكوكات طلا و همينقدر هم آرزو در آن جا مي گيرد !
اينها سياسيّون ، پاپ ها ، كاردينال ها ، سردار ها ، زعما و امپراطور ها و صاحبان مطامع بزرگ اند ولي من…
من يك طفل بيش نيستم كه با خيال خود مثل عروسكي بازي مي كنم !
دل من از كودكي ديگر نمو نكرده و بزرگ نشده ، اشك هاي دروني من هيچوقت تمام نشده و يك حسرت و الم دائمي شبيه به يأسي كه به بي اعتنايي و اعراض از همه چيز منجر شده باشد ، در دل من باقيست .
عشق هم ديگر اين دل سودا زده را ترك گفته است . خاطرات اندوهگين سراسر حرمان عشق به قدري سخت است كه گاهي دل را مدهوش و بي حس مي سازد ولي يك بي حسي كه از درد دائمي ناشي شده باشد .
چرا از هيچ چيز خوشم نمي آيد ؟
چرا زود مي رنجم و زود مي بخشمو چرا دير فراموش مي كنم ؟
چرا اثر هر حادثه اي اينقدر عميق در قلب من مي ماند و در اين صورت چرا انتقام نمي كشم ؟
چرا به خودم غرق شده ام ، معذلك به خودم نمي پردازم ؟
گاهي خيال مي كنم كه اين علامات به واسطة اينست كه عشقم تمام شده ، ولي مي بينم به بچّه و ارحام و عائله ام عشقي شبيه جنون و در سر حد تفديه و از خود گذشتگي دارم و در مورد رفيق هم همينطور ، بعضي اوقات علاقه جنون آميزي در خود مشاهده مي نمايم .
اي كاش با نخوت يك جوان و با قلب يك كودك در جواني پير نمي شدم و اي كاش درس هاي عميق و دقيق روزگار را كه در كلاس محيط ، هر دقيقه تكرار مي كنند ، نمي فهميدم و يا آن را قبول مي كردم .
نفهمي نعمتي است و فهميدن و پذيرفتن هم نعمت ديگر ،ولي فهميدن و قبول نكردن فقط بد بختي و سياه روزيست .
محمد تقی بهار
